تبليغاتX
روزهایم آفتابی است


دیار فانی


چند وقت پیش چراغ اتاقم خیلی ناجور شده بود
تا کلیدو میزدی میسوخت
منم خسته شده بودم از بس عوضش کردم
اتاقمم بد جور تاریک میشد
 مردهای خونه هم لامپ ها رو حسابی با زور پیچونده بودن٬ دفعه آخر اون قسمت فلزی لامپ جدا شد و فقط قسمت شیشه ایش اومد بیرون
صنلدی رو گذاشتم و رفتم بالا که اون تیکه اش رو هم جدا کنم و لامپ جدید بذارم
همین که دستم رو گذاشتم یک دفعه با نیروی نسبتا قوی  پرت شدم پایین
چند لحظه گذشت تا فهمیدم چه اتفاقی افتاده و  نزدیک بوده شهید شم.
(چون لامپ رو برای درس خوندن و خدمت به جامعه میخواستم)

به کسی نگفتم
ولی این باعث شد حسابی برم تو فکر...
فکر اینکه به چیه دنیا دل بستم
انهمه کار نا تموم... حرفای نگفته
پس عزیزام چی؟
اگه میمردم تا چه حد معلوم بود مقصدم کجاست

فکر اینکه آدم ممکنه اینقدر راحت بمیره٬
 نمیدونم....
ما آدما٬ انگار باید هر چند وقت یک بار٬ یک تلنگر بخوریم و بیدار بشیم ...
  هر چند وقت یک با٬ر باید پرت شیم پایین


 

پ.ن: شکر خدا فرداش برق کار اومد و مشکل بدون پرتاب کسی٬ حل شد
منم از فرصت استفاده کردم و چند نکته ایمنی رو هم جویا شدم
من باب پیشگیری :دی

 



  دوشنبه 24 تیر1387 ساعت  0:4 با قلم قشنگ  هدی !   |   لینک   |  


---------------------


تابستان


امسال دوازده ماه٬  فقط درس.
اگر آخر تابستون نتیحه نداد٬ سال بعد هم همینجور
شاید چون موقع تحویل سال پای کتابام بودم ;)
نمیدونم...
درس که بد نیست٬
ولی دلتنگی چی؟

عجیبه٬
 وضعیت بد رو میتونم تحمل کنم ولی هیچ قت بهش عادت نکردم
شایدم عادت کردمو خودم خبر ندارم
و شاید اصلا وضعیت بدی نبوده ...



  چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت  22:34 با قلم قشنگ  هدی !   |   لینک   |  


---------------------


این روزا


چقدر کلافه ام...



  شنبه 1 تیر1387 ساعت  20:34 با قلم قشنگ  هدی !   |   لینک   |  


---------------------


پیوندتان مبارک :دی


تا حالا شده تو یک جشن عروسی نقش مهمون و دکوراتور و آبدارچی و فیلمبردار و گارسون و آخرشم روفتگر رو بازی کنید؟
اونم دو شب قبل از امتحان؟

البته خوب وقتی عروسی یک یه بنده خدایی باشه٬ طبیعیه! نه تنها من٬ بلکه ایشونم مجبور شد خیلی نقشا بازی کنه :))
ولی خیلی خوب بود٬ بعد از چند وقت که سرم فقط تو کتابا بود حسابی چسبید
براشون خوشحالم.

 

امتحانا هم شروع شدن
اولیو که جمعه رفتم فقط امضا کردم اومدم. حس بسیار عجیبی داشتم!  البته فیزیک یک که دیگه این صحبت ها رو نداره :دی
فرداییه رو هم که...
خوب عروسی واجب بود :دی



  یکشنبه 12 خرداد1387 ساعت  20:28 با قلم قشنگ  هدی !   |   لینک   |  


---------------------


تا یک ماه


تا یک ماه



  شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت  12:50 با قلم قشنگ  هدی !   |   لینک   |  


---------------------


خونه


امروز خونمون مولودی داشتیم...
یک چند روزی هست که همه از کار و درس افتادیم برای این مهمونی ...
در حدی که تا همین پریروز داشتیم سالن رو رنگ میزدیم
مامانم یک رنگ سبز - به گفته خودش: آرامش بخش- رو برای دیوارا خریده بود... سالن الان سبزه٬ بااینکه مبلمانمون قرمز و قهوه ایه.
من سعی میکنم کمتر چشمم به دیوارای سالن بخوره...حداقل اون قسمت هایی رو که قرمز و سبز با هم تو یک کادر هستن.  میترسم مریضی اعصاب بگیرم.
بابام دیشب رسید.
چون تو فرودگاه بغداد تصادفا یکی از دوستای قدیمیش رو که الان مسئول کل خطوط هواپیمایی ِ نمیدونم کجا رو دیده از بغداد تا سوریه تا پاریس تا بروکسل همش بیزنس کلاس سوار شده و هتل هفشت ده ستاره خوابیده٬ مبلمان خونه دیگه به چشمش نیست.
خیلی خندیدم وقتی علت سبز بودن دیوار هارو  جویا شد
آخر شب نتیجه میگیریم که بعد از امتحانای آخر ترم برای خشنود سازیه همه٬ رنگ رو عوض کنیم.
هادی برادرم٬  به بهانه اینکه گوشی با دوربیین ۵ مگا پیکسل پسرونس-سوغاتیه مامانم رو کش میره.
مها خواهرم با همه شلختگی هاش... این چند روزه به طور عجیبی همش جمع و جور میکرد
ظهر که بابا داشت میرفت بیرون٬ بهش اشاره کردم که گونش رو پاک کنه٬ من نمیدونم چرا ماتیکی شده بود.
مامانم هم بعد از کلی تمرین امروز شعر خودش رو برای مهمونا خوند
یک شعر خیلی قشنگ برای حضرت محمد...


من این خانواده ی کوچیک رو٬
میون چند تا دیوار سبز٬
چقدر زیاد دوست دارم...



  دوشنبه 2 اردیبهشت1387 ساعت  0:11 با قلم قشنگ  هدی !   |   لینک   |  


---------------------


...


کسی که هدیه فرستاد٬
بد جور خود را داخل دل ما جای داده.



  سه شنبه 20 فروردین1387 ساعت  22:27 با قلم قشنگ  هدی !   |   لینک   |  


---------------------



 

گاهي احساس ميکنم .
..............................
نه اين جملهء ناتمام راستش قديميست
الان هر جور حساب ميکنم
اگر باشي بهتر است.

”مسعود کرمی“



  پنجشنبه 8 فروردین1387 ساعت  0:22 با قلم قشنگ  هدی !   |   لینک   |  


---------------------


روز اول بهار


 

صبح که طبق معمول دیرم شده بود بعد از سلام با سریدار-که به بهانه طی کشیدن٬ هر روز صبح تقریبا ۷۰ درصد اخبار آپارتمان رو دریافت میکنه-وقتی چشمم خورد به منظره بیرون یک لحظه حس کردم تازه شدم... درخت روبه رو پر از شکوفه شده بود...بدجور به دلم نشست.
دوربینم همرام بود.سعی کردم همون نگاه اولمو قاب کنم... پشت چارچوب در.
بعضی از لحظه ها هست٬ دوست دارم ثبت بشن... برای همیشه.
انگار میترسم روزی بیادو  یادم بره که چقدر ساده ولی با تمام وجود لبخند میزدم.

شب شده بود و ما هنوز دنبال کسب علم و دانش٬ یک لحظه چشمم خورد به پنجره آزمایشگاه٬ باور نکردم... رفتم جلوتر... نه ٬انگار جدی داشت برف میومد!
مثل بچه ای که عاشق عروسک پشت ویترین ِ از جلوی پنجره جم نمیخوردم.
 آسمون چقدر بلا شده...
بعد از بیست و یک سال زندگی تازه فهمیدم شب زیر برف قدم زدن٬ چقدر کیف داره.

درخت صبحیه رو بگو٬ دلم براش سوخت.
بعضیا چه زود فریب میخورن...

 

                                                                                              عیدتون مبارک.



  یکشنبه 4 فروردین1387 ساعت  2:14 با قلم قشنگ  هدی !   |   لینک   |  


---------------------


-کلمه های مامان برای بابا -


هنگام رفتن خوب به من نگاه کن
بگذار روی سیاهی چشمانت نقش ببندم
مثل ماه که هر شب روی رودخانه نقاش می شود
خدای من چقدر خوب است
حالا من تا همیشه در نگاهت خواهم بود
به هر کجا که که میروی
به هر کجا که می آیی
من با تو می آیم٬ من با تو میروم
خدای من چقدر خوب است
یک همسفر سبک و نزدیک
سبکتر از یک  بوسه ٬نزدیک تر از یک آغوش
خدای من چقدر خوب است.

بشری موسوی شوشتری  
اسفند ۱۳۸۶

پ.ن. : خیلی زود گذشت این یک ماه ٬ آخه خوب بود. دلمون برای مرد خونه تنگ میشه...
پ.ن. ۲ : تاحالا شده بعد از یک تلفن( کمی غیر منتظره )  چند دقیقه گوشی رو دستون بگیرید و همینجوری بهش لبخند بزنید ؟
درسته... بستگی داره ! ;)



  شنبه 25 اسفند1386 ساعت  20:25 با قلم قشنگ  هدی !   |   لینک   |  


---------------------


باباتی


ایندفعه شیش ماه شد ؟
نمیدونم٬ ولی دلم خیلی بیشتر از شش ماه تنگ شده بود.
هفته پیش رسید

 

میخوند
حتی وقتی ضبط خاموش بود...
مامانم.

اميد جانم ز سفر باز آمد
شكر دهانم ز سفر باز آمد

                                                                            چشممون روشن



  یکشنبه 5 اسفند1386 ساعت  14:56 با قلم قشنگ  هدی !   |   لینک   |  


---------------------


نتیجه


هر چقدر واسشون توضیح میدم که کارنامه ی یک دندونپزشک مثل مسواکش شخصیه٬ گوش نمیدن که !
بازم میکشن و میبینن !
و میخندیم
تازه همه ی این روزای open door دانشگاه باید بگذره و خواهر گرامی باید دقیقا روز اهدا ! نمرات بنده تشریف بیارن ... جوری که اصلا نشه خانواده بویی نبره !

همه درس ها رو افتادم -۵ تا-  {به جز فلسفه ـ که همه میدونید چه درس مهمیه!}
تاحالا اینقدر نمره ی تک ندیده بودم یه جا.
که البته در نوع خودش تنوع جالبی به حساب میاد.
پس شُکر .



 پی نوشت. ۵ اسفند:

ابتدا هر گونه تهمت به تنبلی و درس نخوندن و بازیگوشی ایام امتحانات  به شدت نفی می میشه.
سانیا -س سه نقطه رو پیدا نمیکنم- بنده تلاش خودم رو کردم و بین خودمون باشه از نتیجه هم راضی هستم . هم برای اون تنوع ایجاد شده که  پایین (همون بالا)عرض شد٬  هم به خاطر اینکه اگه بشینم و زانوی غمم رو بغل کنم به جایی نمیرسم و هم برای اینکه نسبت به رد شده های دیگه ی کلاس٬ وضعم خیلی بهتر بود....  البته به قول بابام که افتادن من هنوز تو کتش نرفته: ۹ بگیری یا ۲ هیچ فرقی نداره... رفوزه یعنی رفوزه.
سالسا -هنوز پیداش نکردم- بنده نمیدونم چرا برای همچین متنی قسمت نظر خواهی رو باز گذاشتم و برای خودم اینقدر تمسخر خریدم.
البته ممنون از معدود دوستانی که قوت قلب و تشویق عطا کردن.



  یکشنبه 21 بهمن1386 ساعت  14:53 با قلم قشنگ  هدی !   |   لینک   |  


---------------------


گمان


 

 گمان میکنی آیا
اگر چنین در آغوشت بگیرم
و در آفتابی ترین روز خدا پنهان شویم
عصر جمعه پیدایمان کند؟
گمان میکنی آیا
اگر این گونه سر به شانه ات بگذارم
و در شعری کوتاه
جهان را باژگونه بسرایم
جبرئیل میتواند بم و خشدار نجوا کند:

                                               تقدیر چنین نیست؟

        گراناز موسوی



  یکشنبه 21 بهمن1386 ساعت  12:4 با قلم قشنگ  هدی !   |   لینک   |  


---------------------


یک غریبه


خودش جوونیاش هر غلطی خواسته کرده ...
تو هر عکسی پیرهنش کوتاهتر از عکس قبلیه است !
اصلا بعضی وقتا برام سواله این مدل موها رو قبلنا چه جوری درست میکردن؟ اونم فقط برای تو خیابون رفتن :دی

بماند...

حالا  که پا گذاشته بالای پنجاه و خانوم یاد خدا و پیغمبرش افتاده هی برای ما جانماز آب میکشه!
هی جانماز ... !

 



  شنبه 20 بهمن1386 ساعت  14:34 با قلم قشنگ  هدی !   |   لینک   |  


---------------------


کنار کانال


هوای تازه...
سرد ولی تازه.
سکوت، تاریکی،
آب آروم... مرغابیا خواب... خواب ِ خواب
ماه روشن،دور ولی بزرگ، خیلی بزرگ
چه لذتی داره تنها بودن
تنها بودن و پدال زدن
آروم... برای خودت
وقتی به هیچی فکر نمیکنی
فقط دوست داری از لحظه لذت ببری... نفس بکشی

 

زنگ میزنن
کجایی ؟ این وقت شب تنهایی کنار کانال نمیترسی اخه ؟

و تازه یادت میاد که تو از تاریکی و تنهایی میترسیدی... یعنی باید بترسی!
و حالا از شدت ترس نمیدونی چه جوری برگردی... هی به پشت سر نیگا میندازی... چند بار تعادل دوچرخه رو ناخواسته از دست میدی... بلندیه درختا، خواب مرغابیا،برگای روی زمین دیگه قشنگ نیستن حتی ماه هم پشت کرده... جدی میترسی؟!
خونه چقدر دوره !

 



  پنجشنبه 4 بهمن1386 ساعت  2:43 با قلم قشنگ  هدی !   |   لینک   |  


---------------------





جانم...!؟
Send Pm صفحه اصلي
مافي قبل التاريخ
نامه برقي به هدي
Orkut صفحه من تو
my fotopage


° ₪ ° ° ° ₪ °


میگن اسمم هدی است!
روز دانش آموز سال65 اولین
روز زندگیم بود.
برا همینه که دوره دانش آموز
بودنم هی طولانی تر میشد و
الان تازه سال اول دانشجوییمه
هفت سالی هست ساکن بلژیکم
کشوری که خیلی سعی کردم اندازه
ایران دوستش داشته باشم
!ولی انگار شدنی نیست
وبلاگم:
جاییه که همیشه دلم
میخواسته داشته باشم.
جایی که راحت حرفامو بزنم.
جایی برای روزمرگی های آفتابیم.



° ₪ ° ° ° ₪ °
اكثرا ميخونم




° ₪ ° ° ° ₪ °



hOda
KaChal


^_^


نوشته های پیشین

87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
84/09/01 - 84/09/30
84/08/01 - 84/08/30
84/07/01 - 84/07/30
84/06/01 - 84/06/31
84/05/01 - 84/05/31
84/04/01 - 84/04/31
84/03/01 - 84/03/31
84/02/01 - 84/02/31
84/01/01 - 84/01/31
83/12/01 - 83/12/30
83/11/01 - 83/11/30
83/10/01 - 83/10/30
83/09/01 - 83/09/30
83/08/01 - 83/08/30
83/07/01 - 83/07/30
83/06/01 - 83/06/31
83/05/01 - 83/05/31
83/04/01 - 83/04/31
83/03/01 - 83/03/31
83/02/01 - 83/02/31
83/01/01 - 83/01/31
82/12/01 - 82/12/29
82/11/01 - 82/11/30
82/10/01 - 82/10/30
82/09/01 - 82/09/30
82/08/01 - 82/08/30
82/07/01 - 82/07/30
82/06/01 - 82/06/31
82/05/01 - 82/05/31
82/04/01 - 82/04/31
82/03/01 - 82/03/31
82/02/01 - 82/02/31
82/01/01 - 82/01/31
81/12/01 - 81/12/31
81/11/01 - 81/11/31
81/10/01 - 81/10/31
81/09/01 - 81/09/31
81/08/01 - 81/08/31
81/07/01 - 81/07/31
81/06/01 - 81/06/31
81/05/01 - 81/05/31


design. host. contact about. archive.