|
دیار فانی |
|
چند وقت پیش چراغ اتاقم خیلی ناجور شده بود تا کلیدو میزدی میسوخت منم خسته شده بودم از بس عوضش کردم اتاقمم بد جور تاریک میشد مردهای خونه هم لامپ ها رو حسابی با زور پیچونده بودن٬ دفعه آخر اون قسمت فلزی لامپ جدا شد و فقط قسمت شیشه ایش اومد بیرون صنلدی رو گذاشتم و رفتم بالا که اون تیکه اش رو هم جدا کنم و لامپ جدید بذارم همین که دستم رو گذاشتم یک دفعه با نیروی نسبتا قوی پرت شدم پایین چند لحظه گذشت تا فهمیدم چه اتفاقی افتاده و نزدیک بوده شهید شم. (چون لامپ رو برای درس خوندن و خدمت به جامعه میخواستم) به کسی نگفتم
پ.ن: شکر خدا فرداش برق کار اومد و مشکل بدون پرتاب کسی٬ حل شد
|
|
تابستان |
|
امسال دوازده ماه٬ فقط درس. اگر آخر تابستون نتیحه نداد٬ سال بعد هم همینجور شاید چون موقع تحویل سال پای کتابام بودم ;) نمیدونم... درس که بد نیست٬ ولی دلتنگی چی؟ عجیبه٬ |
|
این روزا |
|
چقدر کلافه ام... |
|
پیوندتان مبارک :دی |
|
تا حالا شده تو یک جشن عروسی نقش مهمون و دکوراتور و آبدارچی و فیلمبردار و گارسون و آخرشم روفتگر رو بازی کنید؟ اونم دو شب قبل از امتحان؟ البته خوب وقتی عروسی یک یه بنده خدایی باشه٬ طبیعیه! نه تنها من٬ بلکه ایشونم مجبور شد خیلی نقشا بازی کنه :))
امتحانا هم شروع شدن |
|
تا یک ماه |
|
|
|
خونه |
|
امروز خونمون مولودی داشتیم... یک چند روزی هست که همه از کار و درس افتادیم برای این مهمونی ... در حدی که تا همین پریروز داشتیم سالن رو رنگ میزدیم مامانم یک رنگ سبز - به گفته خودش: آرامش بخش- رو برای دیوارا خریده بود... سالن الان سبزه٬ بااینکه مبلمانمون قرمز و قهوه ایه. من سعی میکنم کمتر چشمم به دیوارای سالن بخوره...حداقل اون قسمت هایی رو که قرمز و سبز با هم تو یک کادر هستن. میترسم مریضی اعصاب بگیرم. بابام دیشب رسید. چون تو فرودگاه بغداد تصادفا یکی از دوستای قدیمیش رو که الان مسئول کل خطوط هواپیمایی ِ نمیدونم کجا رو دیده از بغداد تا سوریه تا پاریس تا بروکسل همش بیزنس کلاس سوار شده و هتل هفشت ده ستاره خوابیده٬ مبلمان خونه دیگه به چشمش نیست. خیلی خندیدم وقتی علت سبز بودن دیوار هارو جویا شد آخر شب نتیجه میگیریم که بعد از امتحانای آخر ترم برای خشنود سازیه همه٬ رنگ رو عوض کنیم. هادی برادرم٬ به بهانه اینکه گوشی با دوربیین ۵ مگا پیکسل پسرونس-سوغاتیه مامانم رو کش میره. مها خواهرم با همه شلختگی هاش... این چند روزه به طور عجیبی همش جمع و جور میکرد ظهر که بابا داشت میرفت بیرون٬ بهش اشاره کردم که گونش رو پاک کنه٬ من نمیدونم چرا ماتیکی شده بود. مامانم هم بعد از کلی تمرین امروز شعر خودش رو برای مهمونا خوند یک شعر خیلی قشنگ برای حضرت محمد... من این خانواده ی کوچیک رو٬ میون چند تا دیوار سبز٬ چقدر زیاد دوست دارم... |
|
... |
|
کسی که هدیه فرستاد٬ بد جور خود را داخل دل ما جای داده. |
|
|
|
گاهي احساس ميکنم . ”مسعود کرمی“ |
|
روز اول بهار |
|
صبح که طبق معمول دیرم شده بود بعد از سلام با سریدار-که به بهانه طی کشیدن٬ هر روز صبح تقریبا ۷۰ درصد اخبار آپارتمان رو دریافت میکنه-وقتی چشمم خورد به منظره بیرون یک لحظه حس کردم تازه شدم... درخت روبه رو پر از شکوفه شده بود...بدجور به دلم نشست. شب شده بود و ما هنوز دنبال کسب علم و دانش٬ یک لحظه چشمم خورد به پنجره آزمایشگاه٬ باور نکردم... رفتم جلوتر... نه ٬انگار جدی داشت برف میومد! درخت صبحیه رو بگو٬ دلم براش سوخت.
عیدتون مبارک. |
|
-کلمه های مامان برای بابا - |
|
هنگام رفتن خوب به من نگاه کن بگذار روی سیاهی چشمانت نقش ببندم مثل ماه که هر شب روی رودخانه نقاش می شود خدای من چقدر خوب است حالا من تا همیشه در نگاهت خواهم بود به هر کجا که که میروی به هر کجا که می آیی من با تو می آیم٬ من با تو میروم خدای من چقدر خوب است یک همسفر سبک و نزدیک سبکتر از یک بوسه ٬نزدیک تر از یک آغوش خدای من چقدر خوب است. بشری موسوی شوشتری پ.ن. : خیلی زود گذشت این یک ماه ٬ آخه خوب بود. دلمون برای مرد خونه تنگ میشه... |
|
باباتی |
|
ایندفعه شیش ماه شد ؟ نمیدونم٬ ولی دلم خیلی بیشتر از شش ماه تنگ شده بود. هفته پیش رسید
میخوند اميد جانم ز سفر باز آمد چشممون روشن |
|
نتیجه |
|
هر چقدر واسشون توضیح میدم که کارنامه ی یک دندونپزشک مثل مسواکش شخصیه٬ گوش نمیدن که ! بازم میکشن و میبینن ! و میخندیم تازه همه ی این روزای open door دانشگاه باید بگذره و خواهر گرامی باید دقیقا روز اهدا ! نمرات بنده تشریف بیارن ... جوری که اصلا نشه خانواده بویی نبره ! همه درس ها رو افتادم -۵ تا- {به جز فلسفه ـ که همه میدونید چه درس مهمیه!}
ابتدا هر گونه تهمت به تنبلی و درس نخوندن و بازیگوشی ایام امتحانات به شدت نفی می میشه. |
|
گمان |
|
گمان میکنی آیا تقدیر چنین نیست؟ گراناز موسوی |
|
یک غریبه |
|
خودش جوونیاش هر غلطی خواسته کرده ... تو هر عکسی پیرهنش کوتاهتر از عکس قبلیه است ! اصلا بعضی وقتا برام سواله این مدل موها رو قبلنا چه جوری درست میکردن؟ اونم فقط برای تو خیابون رفتن :دی بماند... حالا که پا گذاشته بالای پنجاه و خانوم یاد خدا و پیغمبرش افتاده هی برای ما جانماز آب میکشه!
|
|
کنار کانال |
|
هوای تازه... سرد ولی تازه. سکوت، تاریکی، آب آروم... مرغابیا خواب... خواب ِ خواب ماه روشن،دور ولی بزرگ، خیلی بزرگ چه لذتی داره تنها بودن تنها بودن و پدال زدن آروم... برای خودت وقتی به هیچی فکر نمیکنی فقط دوست داری از لحظه لذت ببری... نفس بکشی
زنگ میزنن و تازه یادت میاد که تو از تاریکی و تنهایی میترسیدی... یعنی باید بترسی!
|
|
|
|
جانم...!؟ مافي قبل التاريخ نامه برقي به هدي Orkut صفحه من تو my fotopage ° ₪ ° ° ° ₪ °
میگن اسمم هدی است!
روز دانش آموز سال65 اولین روز زندگیم بود. برا همینه که دوره دانش آموز بودنم هی طولانی تر میشد و الان تازه سال اول دانشجوییمه هفت سالی هست ساکن بلژیکم کشوری که خیلی سعی کردم اندازه ایران دوستش داشته باشم !ولی انگار شدنی نیست وبلاگم: جاییه که همیشه دلم میخواسته داشته باشم. جایی که راحت حرفامو بزنم. جایی برای روزمرگی های آفتابیم. ° ₪ ° ° ° ₪ ° اكثرا ميخونم ° ₪ ° ° ° ₪ ° hOda KaChal ^_^ |